على اكبر دهخدا

1024

امثال و حكم ( فارسى )

شست‌وشوئى كن و آنگه بخرابات خرام * ( . . . تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده . ) حافظ . شش ماهست ده روز مهلت مىخواهم نميدهد . گفتهء بده كاريست در شكايت از طلبكار خويش . شش ماهه به دنيا آمده . نهايت در كارها عجول است . شصت بار آمد نوروز تو را مهمان * جز همان نيست اگر ششصد بار آيد . ناصر خسرو . رجوع به : دنيا مكررات است ، شود . شعر از بهر مردمان گويند نه از بهر خويش . ( و اگر شاعر باشى جهد كن تا سخن تو سهل و ممتنع باشد و بپرهيز از سخن غامض و چيزى كه تو دانى و ديگرانرا بشرح آن حاجت باشد مگوى كه . . . ) از قابوسنامه . شعراى يمانى و ولد الزنا . گويا پيشينيان گمان مىكرده‌اند كه طلوع كوكب شعراى يمانى سبب هلاك ولد الزنا يا كرم شب‌تاب است . مثال : ولد الزناست خصمت توئى آنكه طالع تو * ولد الزناكش آمد چو ستارهء يمانى . نظامى . شعر در نفس خويش هم بد نيست * نالهء من ز خست شركاست . ظهير . شعر حيض الرجال است . اگرچه شعر در حد كمال است * چو نيكو بنگرى حيض الرجال است . عطار . شعر دريائيست پهناور كه او را مرغ وهم * در گذشتن بايد از پولاد بال و پر كند . ملك الشعرا بهار . شعر مگو دچار ضرورت مشو . ( يا ) شعر مگو در قيافه ممان . شعر ناگفتن به از شعرى كه باشد نادرست * بچه نازادن به از ششماهه افكندن جنين . منوچهرى . شعر نورى ز عرش زاينده است * زان چو عرش استوار و پاينده است . اوحدى رجوع به ان من الشعر . . . ، شود . شعر و شرع و عرش از هم خاستند * ابن دو عالم زين سه حرف آراستند . عطار . رجوع به : ان من الشعر . . . ، شود . شعله را ز انبوهى هيزم چه غم * كى رمد قصاب ز انبوهى غنم . مولوى . شعير از شعر بازدارد . تمثل :